ابر آزادی برآمد باد نوروزی وزیدوجه میخواهم و مطرب که میگوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه امبار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید
قحط جودست آبروی خود نمی باید فروختباده و گل از بهای خرقه میباید خرید
کوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوشمن همی کردم دعا و صبح صادق میدمید
لبی و صدهزاران خنده آمد گل بباغاز کریمی گوئیا در گوشه ای بوئی شنید دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باکجامه ای در نیکنامی نیز می باید درید این لطایف کز لب لعل تومن گفتم که گفتوین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گربپرسد حال مظلومان عشقگوشه گیران را از آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
این قدر دانم که از شعر ترش خون میچکید
+نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت1:29 بعد از ظهرتوسط الناز |
|
About
من 18 سالمه این چندمین وبلاگ من هست که می سازم تجربیات عجیبی داشتم شما هم با نظراتتون منو کمک کنید تا دیگه نشکنم