هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت3:19 بعد از ظهرتوسط الناز |
|
روزت مبارک دومین سالی هست که نیستی اما هنوز عطر تو از خونه نرفته بهترین پدر دنیا بودی مهربون بابای من در حسرت چشمای زیبای تو می مانم دوستت دارم کاش بودی کاش بودی کاش بودی
+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت3:0 بعد از ظهرتوسط الناز |
|
About
من 18 سالمه این چندمین وبلاگ من هست که می سازم تجربیات عجیبی داشتم شما هم با نظراتتون منو کمک کنید تا دیگه نشکنم